خاطراتی درباره روحانی شهید حسین صنعتکار
خاطراتی درباره روحانی شهید حسین صنعتکار
نویسنده : laz_ayt
چهارشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۳

بعضی از استادان چقد ر با برکت هستند که از برکات آنان شاگردانشان نیز با برکت می شوند. یک روز در نماز خانه خدمت حسین صنعتکار بودم. اتفاقاً جبهه نیز آرام بود و مدتها بود از عملیات خبری نبود. فرصت را مغتنم شمردم و از او سوال کردم:
شما که روحانی هستید چرا مثل بقیه طلاب به حوزه درس نمی روید. عملیات نیز انجام نمی شود و می توانید در این مدت د رس خود را ادامه دهید. 
همانطور که رو به قبله مشغول ذکر گفتن بود؛ تاملی کرد و گفت: یک روز سر کلاس درس نشسته بودم. بعد از اتمام درس استاد سفارش حضور د ر جبهه کرد. من نیز به جبهه آمدم. در اولین مرخصی خدمت استاد رسیده گفتم:
چقدر در جبهه بمانم؟ فرمود تا وقتی نیاز هست در جبهه بمانید. من هم تقریباً سالی یک مرتبه از فرمانده لشکر سوال می کنم که آیا حضور من در جبهه مفید است؟ آیا نیاز است که بنده بمانم؟ و ایشان گفتند بله نیاز است.

احسان قولان :
در سال ۶۱ که در پادگان زرین شهر آموزش اعزام به جبهه می دیدیم در یک کلاس تاکتیک، مربی بعد از آنکه چند فن از فنون دفاع شخصی را یاد داد. از بین بچه ها مبارز طلبید و تقاضای حریف کرد. شکی نبود که هر کس بلند می شد با یک فن مغلوب مربی شده غیر از آبرو ریزی و خنده سایرین ثمری برای او نداشت.
حسین صنعتکار با کمال شهامت از جا برخاست و با اینکه مربی شخص خوش قامت و ورزیده ای بود مع الوصف مغلب قدرت بدنی حسین شده، به علامت تسلیم دستش را به تشک مبارزه زد و از او تجلیل و قدردانی کرد.
با این اوصاف ریال صنعتکار همیشه آخر صف غذا می ایستاد و بر عکس ما که معمولاً در صف به یکدیگر تنه می زدیم تا زود تر غذا بگیریم ف اکثراً به او غذا نمی رسید. باز هم او ایثار می کرد تا به بقیه غذا برسد.

سید مصطفی موسوی :
در یکی از بمباران های دشمن یک راکت حاوی مواد آتشزا بین دو چاد ر واحد تخریب اصابت کرده هر دو چادر آتش گرفتند. با اینکه شهید صنعتکار توصیه کرده بود که موقع بمباران به شیارها پناه ببرند مع الوصف به خاطر بی احتیاطی یا غافلگیری نتوانسته بودند و در چادر مشتعل، در حال سوختن و فریاد زدن بودند.
در این هنگام اولین کسی که به کمک مجروحان شتافت صنعتکار بود که با بدن مجروح و خون آلود به اتفاق شهید محمودی به وسیله پتو سعی در خاموش کردن چادر های شعله ور داشت. ولی هر چه خاموش می کردند دو مرتبه شعله می کشید چون از مواد نا سالم استفاده شده بود. با سعی و تلاش این دوشهید چند نفر از بچه ها نجات یافتند.

احمد توحیدی زاده :
برای انجام عملیات در شمال غرب کشور، جهت مهیا کردن مقدمات کار همراه یک نفر از برادران در معیت شهید صنعتکار بودیم. پادگانی را از ارتش تحویل گرفته وسایل و ملزومات لشگر را در آنجا تعبیه می کردیم تا وقتی نیروهای رزمنده به آنجا می آیند مشکلی برایشان پیش نیاید.
کار، طاقت فرسا و مشکل بود ولی صنعتکار همانند ما بلکه بیشتر از ما کار و فعالیت می کرد به او گفتیم: شما زحمت نکشید و خودکان کار ها را انجام داده وسایل را به صورت منظم و مرتب مهیا می کنیم.
در حالی که داشت یک محموله سنگین را جا به جا می کرد و عرق از و صورتش جاری بود گفت: مگر من با شما چه فرقی دارم؟ مگر خون من رنگین تر است؟ من هم یک بسیجی ام و تا آخر کار را ادامه داد.
چند روز بعد که نیروها آمدند من مامور بودم با ماشین آنها را گروه گروه به خط مقدم برسانم. پس از چند نوبت احساس خستگی کرده و به صنعتکار گفتم: می ترسم خوابم ببرد اگر ممکن است کسی را به جای من پیدا کنید.
خیلی عادی، کلید ماشین را از من گرفت و گفت: مانعی ندارد من خودم می برم و با اینکه خیلی خسته تر از من بود مثل یک راننده معمولی لشکر، به انتقال نیروها پرداخت.

ناصر قاسمی:
در سال ۱۳۶۱ طی یک دوره آموزش با حسین صنعتکار آشنا شدم آموزشی جامع و کامل د ر تمام رسته های عملیاتی بود. اخلاق و کردار او مرا به خود جلب کرده بود چون تمام صفاتی را که یک مومن باید داشته باشد در او می دیدم.
پس از اتمام د وره آموزشی در یک آزمون عملی باید اندوخته هایمان را به معرض نمایش می گذاشتیم. یکی از موارد آموزشی ما تخریب بود. مسئول آموزش گفت یک نفر داوطلب شده از این میدان مین معبری درست کند. چند نفر می خواستند جلو بروند ولی او ادامه داد: ممکن است بر اثر بی احتیاطی یکی از مین ها منفجر شده به مجروح یا شهادت خنثی کننده منجر گردد. با این حرف، کسی داوطلب نشد.
وقتی پس از چند لحظه حسین صنعتکار جلو رفت و شروع کرد به گشودن معبر، پنج دقیقه بعد توسط مربی یکی از مین ها منفجر گردید تا بچه ها خوب آزمایش شوند. اکثراً فرار کرد یم ولی حسین حتی از جایش هم تکان نخورد.
با دیدن این روحیه و این شجاعت، دوازده نفر از بچه ها با هم پیمان بستند که هیچ وقت از صنعتکار جدا نشوند و همه جا با هم باشند.

حسین علی اسماعیلی :
متن کامل این آیه این است: وجعلنا من بین اید یهم سدا و من خلفهم سدا فاغشیناهم فهم لا یبصرون. این آیه جزء اولین آموزش های جبهه بود. هر کس حتی یک بار به جبهه آمده باشد با این آیه و اثر معجزه آسای آن آشنایی دارد.
با اینکه ایمان به آیه داشتم ولی بدم نمی آمد یک بار امتحان کنم. از اتفاق در عملیات والفجر مقدماتی جهت شناسایی رفته بودیم. شهید صنعتکار فرمانده جلو دار ما بود. از جلو سنگر کمین دشمن با احتیاط کامل و بدون سر و صدا رد می شدیم. ناگهان پای یکی از بچه ها به بوته ای خورد و سر و صدای آن، نگهبان عراقی را هوشیار کرد. او سریعا با چند نفر شروع کردند به جستجوی منطقه. دراین لحظه حس کردم نگهبان ما را دیده است چون کاملاً در دید قرار داشتیم.
مهیا شدم که اسلحه را به طرفش هدف گیری نمایم. صنعتکار چهره اش را به طرف ما بر گرداند و گفت: آیه همین طور که میخکوب شده بودیم و نفس هایمان حبس بود شروع کردیم به خواندن آیه. آنچنان از دید نگهبان مستور شدیم که خودم باورم شد و به آیه یقین پیدا کردم.

ابوالفضل مقدس نیا :
در سال ۱۳۶۱ در پادگان جواد الائمه زرین شهر آموزش اعزام به جبهه می د یدیم. از اتفاق حسین صنعتکار نیز با ما بود. یک روز ناهار چلو مرغ دادند. بچه ها که دست مربیان را خوانده بودند گفتند ناهار خوب حکایت از یک کلاس خوب دارد. بعد از ظهر خدا کمک کند. حتماً کلاس سختی برایمان تدارک د یده اند.
ساعت د و بعد از ظهر همه را به خط کرده گفتند: به غیر از شلوار همه، لباس و پوتین را در بیاورید. با بدن و پای برهنه در ظهر تابستان حسابی تلافی ناهار را در آوردند. اواخر آموزش که نفس همه بریده بود تازه مربیان گفتند: باید بدوید.
از د ور یک تیر برق رلا خارج از پادگان نشان داده گفتند:
آن تیر برق را دور زده بر گردید. وقتی رسیدیم به تیر برق دیگر توان بر گشتن از ما سلب شده بود. صنعتکار با صدای خوشش شروع کرد به خواندن یک نوحه از امام حسین، ما هم سینه می زدیم.
در این هنگام دیدم مربیان سلاح ها را به نشانه عزا دوش فنگ کرده جلو آمدند و به اتفاق سینه زنان به سوی پادگان حرکت کردیم.

محمد رضا زینالی:
در عملیات به اتفاق صنعتکار هر دو مجروح شدیم ودر کاشان دوران نقاهت را می گذراندیم. یک روز جمعی از بچه های نجف آباد به ملاقات من آمد ند. فرصت را غنیمت شمرده همراهشان به دیدار حسین رفتیم. پایش شکسته و در کشش قرار داشت. لذا در گوشه ای از اتاق د راز کشیده بود. پس از احوالپرسی از او خواستیم، پندی، موعظه ای چیزی بگوید.
در حالی که به محاسنش دست می کشید گفت: با این مجروحیت خدا خواست به من بفهماند که حسین تو کاره ای نیستی. قبل از عملیات خیلی تلاش کردم کارها را هماهنگ کنم و اتفاقاً موفق بودم. همین موفقیت باعث نوعی غرور در من شد که فکر کنم اگر من در لشگر نباشم ممکن است خللی ایجاد شود یا هماهنگی ها از بین برود.
ولی اکنون که مدتی است در منزل بستری هستم، اوضاع و احوال لشکر را که از شما می پرسم متوجه می شوم که من نبوده ام که کارها را انجام می داده ام، بلکه مشیّت خدا و تقدیر او و خواست او بوده است که کارها را انجام می داده است و من واسطه ای بیش نیستم.

دوستان شهید تعریف می کردند:
مجروحان را سریعاً به عقب انتقال می داد تا به سرعت مداوا و اعزام شوند و خدای نکرده صدمات بیشتری نخورند. چون امکانات تخلیه کم و مجروح زیاد بود. بر اساس وخامت حال و شدت جراحات اولویت بندی می کردم.
وقتی تقریباً همه مجروحان تخلیه شدند، ناله مجروحی به گوشم خورد. متعجب شده به طرف صدا رفتم. دیدم مجروحی که از فرط جراحت به جسد آغشته در خون بیشتر شبیه است زیر لیفتراک افتاده است.
با خود گفتم: اگر جلوی چشم بود حتماً تخلیه شده بود خوب است زنده است و شهید نشده. او را بر گرداندم تا از زیر لیفتراک خارج کنم. چشمم به چهره اش خورد، صنعتکا ر بود.
ای وای! چرا شما را به بیمارستان منتقل نکرده اند؟ شما علاوه بر اینکه فرمانده هستید از نظر وخامت حال نیز اولویت اول بوده اید.
در حالی که از شدت درد به خود می پیچید با صدای ضعیفی گفت: خودم را مخفی کردم که بچه های مجروح را زود تر تخلیه کنند و من شرمنده آنها نشوم.
علی اکبر ضیایی
برادر زینلی همیشه مرتب و منظم بود. سر و صورت تمیز و مرتب، لباس های تمیز و اتو کشیده، شلوار گت کرده و پوتین واکس زده از مشخصات او بود. در جبهه ای که برق نبود دلم می خواست بدانم چگونه لباس هایش را اتو می کند. یک روز آنها را تا کرده زیر پتویی که شب روی آن می خوابید پهن کرد تا صبح اتو شده آن ها را بپوشد.
یک روز با عجله لباس پوشیدم و نزد زینلی رفتم. چون مرا برای کاری احضار کرده بود. شلوارم گت نشده بود. نگاهی به پاچه های شلوارم که چروک خورده روی پوتین هایم افتاده بود کرد و خیلی صمیمانه گفت: تو خیلی در این لشکر سابقه داری.
پس بهتر است همیشه مرتب باشی. چون دیگران به تو نگاه می کنند.

علی زمانی نژاد :
در عملیات والفجر ۴ یک روز هنگام غروب همه با خستگی مفرط از فعالیت های چند روزه به قرار گاه گردان باز گشتیبم. از شدت خستگی همه حتی بدون شام خوابشان برد و هیچ کس نبود که نگهبانی قرار گاه را تقبل نماید.
من و شهید صنعتکار تصمیم گرفتیم دو نفری علی رغم خستگی تا صبح نگهبانی بدهیم. پس از مکدتی من هم بی اختیار پلک هایم به هم می چسبید! صنعتکار در حالی که با صلابت قدم می زد و نگهبانی می داد به من گفت:
برو بخواب خیلی خسته هستی. من رفتم و او از این موقعیت حد اکثر ثواب را بهربرداری کرد.

غلامعلی شریف دوست:
قبل از عملیات خیبر، در حومه اهواز مستقر بودیم و بخشی از نیروهایمان در منطقه عملیاتی مشغول آماده سازی منطقه جهت عملیات بودند. روزانه یکی دو دستگاه ماشین، آب و غذا برای آنها می برد. یک رور شهید صنعتکار آمد و از بنده که مسئول موتوری لشکر بودم سوال کرد آیا ماشینی به منطقه می رود؟ پرسیدم برای چه؟ گفت: می خواستم همراهشان بروم. متعجب سوال کردم: چند تا ماشین در اختیار واحد شماست چرا از آنها استفاده نمی کنید! ولی با جواب ندادن او متوجه شدم که می خواهد از بیت المال استفاده بهینه بشود.
یک روز در جلسه فرماندهی این مطلب را عنوان کردم و چون از چنین روحیه ای به وجودآمده بودم با آب و تاب شرح دادم که: میان مسئولان لشکر افرادی هستند که برای کارهای لشکر با اینکه وسیله نقلیه مخصوص در اختیار دارند ولی آنقدر به فکر بیت المال هستند که از ماشین های عمومی وعادی استفاده می کنند و حاضر نمی شوند برای یک نفر یک ماشین راه بیندازند.
ضمن صحبت متوجه صنعتکار شدم، از خجالت سرخ شده و سرش را پایین انداخته بود. فرمانده لشکر که از این روحیه مسرور شده بود. گفت این مسئول را معرفی کن. نگاهی به حسین کردم خیس عرق بود. چیزی نگفتم. فرمانده اصرار کرد، با اصرار فرمانده و تعلل من رنگ چهره حسین سرخ تر و عرقش بیشتر می شد. گفتم: چون مطمئن هستم ایشان راضی نیستند از بردن نامش معذ ورم.

عبد الرضا یعقوبی :
در عملیات قادر از سپاه پاسداران فقط لشکر ۸ شرکت داشت. بعد از عملیات نیز دستور عقب نشینی صادر شد. تعدادی از شهداء ,مجروحان و نیز نیروها در منطقه عملیاتی جا ماندند، یا نتوانستند بر گرد ند یا به خاطر اینکه به دست اشرار کردستان گرفتار نشوند خود را مخفی کرده یا اینکه گم شده بودند.
ما یک گروه چهار نفره بودیم و صنعتکار مسئول ما بود. ما را بر فراز قله ای مستقر کرد تا تسلط و اشرافیت خود را حفظ کنیم و خود او هر شب یک گونی پر از قوطی کمپوت کرده به تنهایی وارد منطقه عملیاتی می شد و آنها را در منطقه پخش می کرد. همچنین اجساد مطهر شهدایی را که پیدا می کرد در گوشه ای لا به لای درختان مخفی می نمود.
این کار شهید صنعتکار ۱۵ شبانه روز طول کشید و در این مدت تعداد زیادی از واماندگان عملیات، راه یافته خود را به نیروهای خودی رساندند. یک شب نیز چند نفر را همراه خود برد و اجساد شهدا را به عقب منتقل کرد تا به د ست دشمن نیفتد.

حسین قطبی :
گر چه حسین صنعتکار حوزه درس را رها کرده به جبهه آمده بود ولی به دلیل نمی شد که در جبهه درس را رها سازد؛ چون او فردی بسیار منظم و منضبط بود با اینکه مسئولیت های فراوان و کارهای زیادی بر عهده اش بود با نظم و ترتیبی که داشت فرصتی نیز برای مطالعه و ادامه درس خود منظور می کرد و بسیار مقید بود که حتماً در ساعت مطالعه به کار مطالعه مشغول باشد.
چند مرتبه زیر آتش سنگین و بمباران وحشیانه دشمن دیدم که خیلی آرام و خونسرد در گوشه سنگر مشغول مطالعه است. فقط گاهی گاهی سرش را بلند نگاهی به اطراف می نمود.
یک روز در یک جا بجایی که قرار بود مدتی در جایی مستقر شویم، وسایل مورد نیاز را آماده می کردیم. متوجه شدم صنعتکار چند صندوق مهمات را جزء وسایل داده است. گفتم: قرار نیست با دشمن د ر گیر شویم که این همه مهمات آورده ای.
در حالی که در یکی از آنها را باز می کرد که من نیز داخلش را ببینیم خندید و. گفت: آنها مهمات نیست کتاب است. برای من مهمات است.

کریمی :
شهید صنعتکار بسیار مقید به خواندن نماز شب بود. و این روحیه را در عمل به سایرین نیز منتقل می کرد. هر کس دو روز با حسین بود نماز شب خوان می شد. روزی از وی پرسیدم چگونه است که توفیق نماز شب از او سلب نمی شود و هر شب در هر منطقه، با هر شرایط حتی با خستگی زیاد و کم خوابی شدید نماز شبش فوت نمی شود. با یک دنیا خلوص و صفا که هنوز چهره اش و نورانیتش در ذهنم است گفت:
هر کس می خواهد نماز شب بخواند به واجبات دقیقاً عمل کند، مستحبات را تا حد ممکن انجام د هد و از مکروهات دوری نماید لقمه حرام که هیچ حتی شبه ناک نیز نباید بخورد، حرف بیهوده نگوید و از لغو بپرهیزد و…
خوب که دقت کردم دیدم خودش آنقدر این موارد را دقیق رعایت می کند مثل این است که صفات خود را می شمرد.
بعد سوال کردم: شده است از خواب بیدار نشوی؟ با تبسمی ملیح گفت: یک شب ضعف و بی خوابی؛ خواب ماندم. با نیش پشه ای از خواب بیدار شده دیدم ساعت سه بامداد است. به قد ری خوشحال شدم که پیک حق در غالب پشه مرا از خواب بیدار کرده تا نمازم فوت نشود.

مجتبی کاظمی :
در یکی از عملیات ها پیاده روی زیادی داشتیم و از صبح که به راه می افتادیم تا عصر یکسره می رفتیم. این امر باعث شده بود که تمامی بچه های واحد تخریب از جمله مسئول واحد، شهید صنعتکار بعد از نماز و شام می خوابیدند.
صبح که از خواب بیدار شدیم متوجه می شدیم پوتین های واکس زده، مرتب کنار هم چیده شده است. هر چه زود تر بلند می شدم باز هم پوتین ها زود تر از من واکس خورده بودند. تا بالاخره بعد از مدتی نماز شب خوان های واحد تخریب افشا کرد ند که شهید صنعتکار علی رغم آن همه خستگی، نصف شب ها بعد از خواندن نماز شب و تهجد پوتین ها را واکس می زده است.

غلامرضا اوستا :
بر حسب اتفاق یک روز در جبهه، راننده برادر صنعتکار بودم. از دارخوین به اهواز می رفتیم. در راه د و نفر رزمنده ایستاده، منتظر ماشین بودند. به دستور صنعتکار ایستادم. ولی او خود پیاده شده عقب وانت سوار شد و آن دو نفر را جلو نشاند.
وقتی پیاده شد ند. گفتم: لا اقل یک نفر از آنها را جلو می نشاندی تا خودت هم بتوانی جلو بنشینی. در حالی که مشغول مطالعه دفتر کار روزانه اش بود گفت: د لم نمی آید آن دو دوست را برای یک ساعت از هم جدا کنم.
به مقر لشکر که رسیدیم با خود گفتم امروز راننده یکی از فرماندهان ارشد لشکر هستم، حتماً یک غذای حسابی می خورم. از قضا وقت توزیع غذا گذشته بود و شهید صنعتکار چند ته مانده غذای رزمندگان را روی هم ریخت و در شرایطی که من ناباورانه او می نگریستم، آورد و با هم خوردیم.

رضا حداد:
در جزیره مجنون برای دفاع بهتر خاکریز هایی در باتلاق ها درست کرده بودیم که به پد معروف بودند. هر پد نام مخصوص داشت تا شناخته شود. شهید صنعتکار هر شب در یکی از پد ها با نیروها به سر می برد تا هم د ر خط مقدم باشد و نظارت بهتری انجام دهد و هم روحیه نیروها را حفظ نماید.
یک شب وی به پد علی اکبر رفته بود. این پد بزرگ سنگرهای کمین د شمن بود. صبح عراقی با یک حمله به پد نزدیک شده با آتش سنگین خود را به پد رساند. نیروها عقب نشینی کرده حسین تنها مانده بود. او زیر آتش شدید دشمن و رگبارهای مستقیم حد ود سه کیلو متر دویده بود تا به سید الشهدا رسید.
بدون اینکه احساس خستگی کند، سریعاً نیروی کمکی از پد سید الشهدا بر داشته به مقابله با دشمن شتافت و توانست پد علی اکبر را از دشمن باز پس بگیرد.

امیر وفایی :
قبل از عملیات بدر چند شب به اتفاق شهید صنعتکار برای شناسایی رفتیم و او با شجاعت تمام مواضع را شناسایی و در دفتر چه اش ثبت می کرد. در طول راه نیز با گره زدن نی ها علامت گذاری می کرد. شب عملیات پرسید کدامیک راه را بلد هستید؟ هیچکدام پاسخ ندادیم. گفت: خودم نیروها را بله جلو می برم و همراه اولین گروه حرکت کرد.
نزدیکی های مواضع دشمن عملیات لو رفت و تیر بارها به کار افتاد. صنعتکار با یک تدبیر راهگشاه گفت: سریع موتور قایق ها را روشن کنید و با سرعت تمام به سمت دژ دشمن پیش بروید. تا قبل از آن بدون سر صدا پارو می زدیم.
گفتم: با تیر بارها چه کار منیم. گفت: چون تیر بارها روی دژ مستقب هستند فاصله کمتر از ۱۰۰ متر را نمی توانند هدف بگیرند. با این تدبیر، بدون تلفات، خیلی راحت به خط دشمن رسیده حمله کردیم.

مجتبی صفاری:
در سال ۶۳ که مسئول اعزام نیروی بسیج کاشان بودم شهید صنعتکار جهت کاری به بسیج مراجعه نمود. در آن زمان پرداخت حقوق نیروهای اعزامی نیز با ما بود. به ایشان گفتم:
برادر صنعتکار مدت ۲۴ ماه است که شما حقوق مأموریت جبهه را دریافت نکرده اید. لطفا حالا که تشریف آورده اید، حقوق خود را نیز بگیرید.
با تعجب گفت: مگر بسیجی هم حقوق دارد؟ گفتم: حقوق که نه، ولی قدری کمک هزینه پرداخت می کنند که هزینه راه و کمک خرجی خانه باشد. در حالی که قصد رفتن داشت گفت: من حقوق نمی خواهم.
اصرار کردم که باید بگیرد تا ما بتوانیم حساب های مالی خود را صفر کنیم. د ر این لحظه حواله حقوق را بله دستش دادم.
حواله را روی میز گذاشت و گفت: به حساب جبهه واریز کنید.
گفتم: خودتان زحمتش را بکشیبد. شماره حساب کمک به جبهه را به او نشان دادم. اصلاً نگاه نکرد ببیند چقدر است و چند ماه است. حواله حقوق و فیش واریزی به حساب جبهه را امضا کرده به من داد و خداحافظی کرد.

حسن قطبی :
شهید صنعتکار به لحاظ شدت علاقه و محبت به بسیجی ها، سعی می کرد همانند آنان و مثل آنان باشد.
قبل از عملیات بدر به همه فرماندهان لشکر یک دست لباس نظامی و یک عدد اورکت نو داد ند. صنعتکار آن لباس ها را تحویل نگرفت. به راننه اش دادند تا به او بدهد ولی تا زنده بود حتی یک بار هم نپوشید و می گفت:
دوست دارم همرنگ و همانند بسیجی ها باشم. ممن لباس ساده بسیجی را به هر لباس دیگری ترجیح می د هم.
هر وقت فراغتی پیدا می کرد بین بسیجی ها بود. موقع غذا نیز اگر با آنان بود می گفت: غذا را در یک ظرف بزرگ بریزید تا همه از آن بخوریم.

حسین علی مصطفایی:
چند روز بعد از عملیات بد ر به لحاظ مناسب نبودن منطقه پدافندی، فرمانده لشکر دستور داد از قلب جزیره مجنون به مقر حمزه در شرق جزیره عقب نشینی نماییم چون عقب نشینی بد ون مقدمه و خیلی سریع انجام گرفت. بر اثر ناهماهنگی، خیلی از گردان ها به جای مقر حمزه به مقر شهید مدنی رفتند و نزدیک بود خط لشکر در جزیره از نیرو خالی شود.
فرمانده لشکر بسیار از این موضوع ناراحت شد و اعلام کرد: همه فرماندهان گردان در جزیره باشند شب جلسه است. در مقر حمزه تجمع نمودیم. نزدیک صبح فرمانده آمد و جلسه را شروع شد.
از وضع پیش آمده، فرماندهی لشکر بسیار ابراز ناراحتی و نارضایتی کرد به طوری که همه متوجه شدیم از دست ما راضی نیست.
در این هنگام، شهید صنعتکار شروع به صحبت کرد و در حالی که گریه می کرد گفت: فرمانده عزیز بگو به آب بزن، می زنیم بگو به آتش بزن می زنیم. ما مطیع شما هستیم. بعد گریه اش بلند تر شد و ادامه داد: خدا آن روز را نیاورد که ما نافرمانی کنیم، خدا نکند شما از دست ما ناراحت و ناراضی باشید.
صحبت های از دل مایه گرفته حسین بر دل ها نشست. فرمانده لشکر از این همه اخلاص و ارادت به گریه افتاد. با مشاهده گریه فرمانده همه گریستند. در آن انتهای شب و در آن منطقه عملیاتی واقعاً عهد و میثاق یاران ابا عبد ا ﷲ با حضرتش د ر اذهان ما تداعی شد و با خود پیمان بستیم اوامر فرمانده را دقیقاً اجرا کنیم.

ما شا ا… صنعتکار :
برادرم حسین صنعتکار خیلی به نظم اهمیت می داد و برای اجرای نظم، مقررات را دقیقاً رعایت می کرد. نیروهای تحت فرماندهی او نیز ناچار منظم و مقرراتی بودند. در منطقه جفیر خدمت ایشان رسیدم. البته اول خدمت چادر ایشان!
وقتی رفتم و خودم را معرفی کردم. نیروهای داخل چادر مرا گرم پذیریفتند. در گوشه ای نشستم. ناگهان مشاهده کردم همه به جنب و جوش افتاده سریعاً چادر و لباس هایشان را مرتب کردند.
نگاهی به بیرون انداخته، دیدم حسین از ۲۰۰ متری چادر ظاهر شده است. من یک روز بیشتر مهمانش نبودم چون متوجه شدم که من برای او با سایر نیروها تفاوتی ندارم لذا به چادر نیروها رفتم.
در آن منطقه یک میدان صبحگاه درست کرده بود و همه ملزم بودند سر وقت در صبحگاه حاضر شوند چون می گفت: روح یک محیط نظامی در صبحگاه است. از اتاق یک روز کمی دیر تر به محل صبحگاه رسیدم. چند نفر دیگر هم د یر آمدند. آنها با خود می گفتند: امروز شانس آوردیم چون براد ر حسین نیز دیر آمد، امروز با ما کاری ندارد.
ولی تصور آنها و خوش خیالی من دیری نپایید. بعد از مراسم صبحگاه، حدود پانزده کیلو متر ما را د واند و تنبیه سختی برای ما در نظر گرفت. چون برادر حسین برادرش خانه سایر نیروها بود.

امیر وفایی :
در عملیات والفجر ۸ یکی از غواص هایی که قرار بود همراه گروهان ما بیاید یک بسیجی کم سن و سال بود. او را نزد شهید صنعتکار برده، گفتم: برادر صنعتکار من نمی توانم این شخص را همراه خود برم. بسیجی به گریه افتاد و. با صدای بلند گریه کرد. صنعتکار دستی بر شانه او زد و خطاب به من گفت: وفایی! مگر نمی بینی کانه شیر است. کارش را خوب انجام می د هد.
چاره نبود او را بردم. در گیر و دار شکستن خط چشمم به آن بسیجی افتاد که رو به روی یک عراقی بسیار درشت هیکل نشسته بود. صحنه خیلی جالب بود. عراقی پشت تیر بار غش کرده، در حالی که بدنش مرتعش بود کف از دهانش خارج می شد. بسیجی نیز بهت زده رو به روی او نشسته بود. کمی آب به او دادم تا حالش بهتر شود.
سپس پرسیدم: بگو ببینم با این غول بیابانی چه کردی؟ دلاور! گفت: تا نزدیکش رسیدم از هیکلش خیلی ترسیدم. لذا فین های پایم را در دست هایم کرده، جلوی او تکان دادم.. ولی او از ترس غش کرد!
در آن میان جنگ بشدت خنده ام گرفت و بی اختیار به یاد حرف صنعتکار افتادم: کارش را خوب انجام می د هد.
کفش های مخصوص غواصی که شبیه باله های ماهی است و از آن برای شنا کردن استفاده می شود. فین می گویند.

حسین صباغ زاده :
سردار شهید صنعتکار خیلی مقید به انجام واجبات و مستحبات و ترک مکروحات بود و در این مورد همیشه سید جمال الدین اسد آبادی و گروه ۴۰ نفره اش را مثال می زد که آنها بسیار مقید به انجام مستحبات و د ور از مکروحات بوده اند. در این ارتباط او از شبه ناک نیز بشدت پرهیز می کرد.
قبل از عملیات والفجر ۸ که در اروند کنار مستقر بودیم، نخلستان هایی که صاحبان آنها به دلیل جنگ کوچ کرده بودند خرماهایش رسیده بود و اکثراً یا به درخت خشکیده یا پایین آن روی زمین ریخته بود. یک روز به اصرار یکی از برادران، صنعتکار یک دانه از آن خرما را خورد ولی به سرعت از این لقمه اظهار پشیمانی نمود.
تا مدتی بعد هر وقت چشمش به این برادر می افتاد، لب به اعتراض گشوده می گشت: باعث شدی آن روز من خرمایی را که نمی دانم صاحبش راضی بوده یا نه بخورم.

سید علی صادق غفاری :
در عملیات والفجر ۸ با توجه به اینکه تمامی نیرو، امکانات، تسلیحات، تدارکات، مجروح و شهید از طریق اسکله جا به جا می شد، اسکله ها حساسیت خاصی داشت. مرتب زیر آتش شدید دشمن بود و حتی هر دفعه ۱۰ الی ۱۵ هواپیما یک مرتبه به یک اسلکه حمله ور می شدند. در این عملیات صنعتکار مسئول اسکله بود و یک لحظه از اسکله د ور نشد و به سنگر پناه نبرد.
شب عملیات، علی رغم آتش شدید و سنگین دشمن، صنعتکار خیلی عادی و طبیعی به انجام فعالیت های خود مشغول بود. گاه رگبار تیر های رسام مثل طنابی به سمت ما کشیده می شد و برای در امان ماندن جا خالی می دادم یا خود را به این طرف و آن طرف آن طرف مایل می کردم. در این حین شهید حسین صنعتکار که متوجه من شده بود همانطور که مشغول کارش بود گفت: نقاری! نگاه به آتش و گلوله نکن که نتوانی کار کنی!

سردار شهیداحمد کاظمی :
با اینکه بنده فرمانده لشکر بودم و حسین صنعتکار زیر مجموعه من محسوب می شد، مع الوصف او را همیشه با لاتر از خود می دانستم، از هر نظر او یک انسان کامل بود. طلبه با هوش، رزمنده شجاع، فرماندهی مد بر و از همه بالاتر معلمی دلسوز بود.
هر وقت مشکلی داشتم با او مشورت می نمودم. برای واگذاری مسئولیت های لشکر به افراد، با اشاره و مشوت حسین این کار را می کردم و همیشه کارهایی که با او مشورت کرده بودم خاتمه خوبی داشت.
در طول عملیات های مختلف، هر گاه کار پیشروی یات دفاع لشکر با مشکل رو به رو می شد وقتی صنعتکار به آن ناحیه می رفت خیال همه راحت بود. در طول این مدت حتی یک مرتبه اتفاق نیفتاد کاری را ولو در سخت ترین شرایط به او محول کنم و نتواند به خوبی از عهده آن بر آید.

محمد تقی نوحی:
یک روز که مشغول تمیز کردن کف اتوبوس بودم شهید صنعتکار گفت: شما رانندگان هر روز خاک کف پای رزمندگان را به چشم می کشید: متوجه منظورش نشدم، ادامه داد: همین طور که ماشین را تمیز می کنید گرد و خاک آن به سر و صورت شما می نشیند. من هم دوست دارم خاک کف پای شما را به دیده ام بکشم.
بعد از داخل اتوبوس یک پیراهن پیدا کرده، پوشید و گفت: من کار فنی بلد نیستم ولی دوست دارم مقداری از سرویس کاری اتوبوس را کمک شما راننده ها انجام دهم. آن روز همه راننده ها وقتی صنعتکار را با دست های سیاه و سر و صورت گریس خورده و روغن چکیده مشاهده کردند به این روحیه احسنت گفتند و خوشحال شدند. متأسفانه فردای آن روز خبر شهادت صنعتکار باعث افسردگی و ناراحتی همه نیروهای ترابری لشکر شد.

سردار شهیداحمد کاظمی :
در یکی از جلسات مسئولین و فرماندهان لشکر که در اهواز بر گزار شد. فرمانده لشگر ضمن ارائه تحلیلی از وضعیت کشور و جنگ گفت: با توجه به اینکه جنگ فرسایشی شده و باید با برنامه ریزی دنبال شود، نیاز به دوره های آموزشی و سرمایه گذاری روی نیروهای رزمنده است. با عنایت به اینکه اکثر نیروها از نیروهای داوطلب و مردمی هستند دقیقاً ما نمی دانیم کدامیک از آنها تا چه مدت در جبهه حضور دارند.
پس از اتمام سخنان فرمانده لشکر هر یک از فرماندهان به نوبت سخنانی ایراد کردند و همگی بر حضور بیشتر در جبهه تاکید داشتند. بعد نوبت به شهید حسین صنعتکار و سحر بین خالصانه او رسید. چنین شروع کرد: بسم الله الرحمن الرحیم.
السلام علیم یا ابا عبد اله….

حسین علی مصطفایی :
یکی از نیروهای ورزیده و کار آزموده واحد تخریب، امیر حسین محمدی بود. او در خیلی از عملیات ها به عنوان نیروی تخریب به باز کردن معبر، زیر آتش شدید و خنثی کردن مین های دشمن پرداخته بود.
هر کس وارد تخریب می شد آرزویش این بود که در یک عملیات کنار دست محمدی باشد. چون یک شبه می توانست آموزش کامل تخریب ببیند و یک تخریب چی ماهر شود.
روزی که امیر حسین شهید شد، روز عزای واحد تخریب بود. مثل اینکه همه چیز تخریب خراب شده بود. بچه ها ماتم زده گوشه ای نشسته بودند و کسی اشتیاقی برای کار و روحیه ای برای فعالیت نداشت. در این هنگام شهید حسین صنعتکار وارد شد.
او که مسئول واحد تخریب بود خیلی به محمدی ا ظهار علاقه می کرد. همه می گفتند: اگر بفهمد امیر حسین شهید شده آیا چه می کند؟ به هر حال با مقدمه ای نه چندان طولانی خبر شهادت محمدی را به او دادند.
هیچگونه آثار نگرانی و ناراحتی در از دست دادن بهترین دوستش در چهره اش مشاده نشد بعد از چند لحظه تبسمی رضایت مندانه کرد و گفت: انا لله و انا الله راجعون. این صبر و استقامت صنعتکار روحیه ها را به تخریب باز آورد.

برادر مقصودی :
مدتها بود شهید صنعتکار تصمیم به ازد واج گرفته بود ولی خوف آن داشت که ازدواج، گرفتاری های او را پشت جبهه زیاد کند و نتواند به نحو احسن به وظیفه خویش عمل نماید. از یک طرف حکم خدا (ازد واج ) از طرفی حمایت از دین خدا (جبهه) او را در یک برزخ تردید قرار داده بود. بالاخره تصمیم گرفت ازدواج کند و نزد فرمانده لشکر رفت و گفت:
حاج احمد، می خواهم دینم را کامل کنم. فرمانده تبسمی کرد و گفت: مبارک است! بیا این هم برگه مرخصی، همین الان حرکت کن، تأخیر جایز نیست. هر وقت تمام کارهایت را سر و سامان دادی بر گرد. هیچ عجله ای در کار نیست.
برگه را از فرمانده گرفت. سیل افکار پریشان او را احاطه کرد. دستش را به پیشانی گذاشته، آرنج آن را به دیوار تکیه داد و مدتی با چشمان نیمه باز به عمق افکار و خیالات خود غوص کرد. همه متحیر بودند چرا به فکر رفت. ازدواج که این همه فکر ندارد.
ناگهان به سمت قرآن رفت. رو به قبله ایستاد. فهمیدیم که قصد استخاره دارد. شوخی ها شروع شد. فکر ندارد! قرآن برای چی! در کار خیر هیچ حاجت استخاره نیست! حسین قرآن را باز کرد و آیه را د ید. دوباره استخاره کرد. بعد در حالی که قرآن را سر جایش می گذاشت. گفت: استخاره کردم اگر بمانم کانه بهتر است. حاج احمد برگه مرخصی را پس بگیر. در همان ماندن، چند روز بعد به شهادت رسید و حکمت آن تفکر و آن استخاره بر ما کشف شد.

کریمی :
وقتی وارد منطقه غرب شدم نیروهایمان در ارتفاعات شاخ شمیران و مشرف به دریا چه در بندی خان عراق استقرار داشتند. تا به حال به غرب نرفته بودم واز دیدن این همه زیبایی در طبیعت خیلی به وجد آمده بودم. ولی رسیدن خبر شهادت صنعتکار تلخ ترین خاطره ای بود که درب دو ورودم به غرب شنیدم و هنوز تلخی آن را در ذهنم حس می کنم.
او که سال ها با مین سر و کار داشت و در میدان مین بزرگ شده بود سر انجام به لحاظ علاقه ای که به تخریب داشت چون واحد تخریب سخت ترین و پر حادثه ترین واحد لشکر بود در میدان مین به شهادت رسید.
حسین به اتفاق یار د یرینه اش رضا کرمی جهت شناسایی وارد میدان شدند. ناگهان پای کرمی به یک مین والمر بر خورد کرده بر اثر انفجار مین، کرمی در جا به شهادت رسید و یکی از ترکش های آن به پای حسین اصابت کرد و بر اثر شدت خونریزی او نیز به دوستش کرمی پیوست.

:: موضوعات مرتبط : سرداران شهید روحانی
:: برچسب ها : ,

پاسخ دهید

.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.
.:: Powered By : wordpress ::.