حجه الاسلام شهید محمددرویش امیری
حجه الاسلام شهید محمددرویش امیری
نویسنده : laz_ayt
دوشنبه, ۱۲ اسفند ۱۳۹۲
زندگینامه روحانی شهید محمد درویشی امیری فرمانده گردان شهید دستغیب تیپ ۸۳ امام جعفر صادق علیه السلام
.
محمد درویش امیری.

.

 در سال ۱۳۴۴ در روستای «مشهدی‌سرا» از توابع عباس‌آباد تنکابن، محمد درویشی در خانواده‌ای مذهبی دیده، به جهان گشود.
۲۳سال زمین افتخار میزبانی از او را داشت.
پس از سپری کردن دوران کودکی پا به عرصه علم آموزی و مدرسه نهاد  در۶  سالگی به مدرسه رفت دوران ابتدایی را در زادگاهش به اتمام رساند و دوران راهنمایی و متوسطه را در مدرسة شهید دستغیب عباس‌آباد، به پایان رساند و ۱۷ ساله بود که  دیپلم گرفت.تا آن موقع در روستای مشهدی سرای درعباس‌آباد تنکابن زندگی کرد.دوران راهنمایی ایشان مصادف با پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی بود.
او فعالیت‌های سیاسی خود را از قبل از پیروزی انقلاب با شرکت در مجالس مذهبی راهپیمایی‌ها و تظاهرات علیه رژیم پهلوی و پخش اعلامیه‌های امام آغاز کرد که به واقع شروع فعالیت های انقلابی اش از دوران ابتدایی شکل گرفت به طوری که یک بار زمانی که بالاجبار به اردوی پیشاهنگی رفته بود، با مسخره کردن شعار جاوید شاه و با خطاب به پرچم شاهنشاهی به پرچم یزید، مورد خشم و غضب معلمش قرار می گیرد. دبیرستانی بود که به عنوان عضو انجمن اسلامی فعالیت فرهنگی و سیاسی خود را تداوم بخشید و با روشنگری از مواضع به حق انقلاب اسلامی دفاع می کرد و در بین اعضا انجمن چهره ای شاخص در حمایت از خط امام و افشاگر خطوط انحرافی ضد انقلاب بوده است.و پس از پیروزی انقلاب اسلامی با فعالیتی گسترده در دفتر حزب جمهوری اسلامی عباس‌آباد، به انقلاب خدمت کرد. ایشان در قضیه بنی‌صدر شجاعانه مخالفت خود را با او اعلام ‌کرد و هراسی نداشت و از شهید بهشتی دفاع می‌نمود تا جایی که مورد ضرب و شتم کوته نظران قرار گرفت. همچنین در انجمن اسلامی دبیرستان عضوی فعال بود.
با آغاز جنگ تحمیلی ده بار متوالی به مناطق مختلف جنگی اعزام شد. در اولین دوره آموزش نظامی بسیج تنکابن شرکت کرد و برای تکمیل آموزش به تهران رفت. در سال دوم دبیرستان با شهید احمد عباسی راهی جبهه شد تا مردانگی اش را به اثبات برساند. دومین بار در تابستان سال ۱۳۶۱ در واحد تخریب فعالیت داشت و به جبهه رفت و در عملیات رمضان شرکت کرد. بارسوم هم از طریق کمیته امداد عازم جبهه شد.
در سال ۱۳۶۲ پس از اخذ دیپلم برای آشنایی عمیق با مبانی و معارف اسلامی وارد حوزه علمیه قم شد. ضمن حضور در جبهه، ۵ سال در مدرسه‌های امام رضا و کرمانی‌های قم تحصیل کرد و لمعتین را به پایان رساند وهم زمان با تحصیل در تشکیل مجمعی از طلاب و روحانیون منطقه ی تنکابن مقیم در قم که به هدف بررسی و سامان دادن به فعالیت های فرهنگی منطقه ی تنکابن سهم به سزایی داشت.اما تحصیلات و فعالیتهای فرهنگی مانع از جبهه رفتن او نبود.
هنوزیک ماه مانده بود تا ۱۹ سالگی‌اش تمام شود که در تاریخ ۸/۵/۱۳۶۴همزمان  با سالروز تولد امام رضا علیه السلام با یکی از  دختران هم‌محلی‌اش ازدواج کرد. و ثمره ازدواجش، دختری بود که به یاد مادر مظلوم شیعیان، او را «زکیه» نام نهاد.
.
mohammad-davish-amiri
.
  دفعات بعدی اعزام او، از تیپ ۸۳ امام جعفر صادق قم بود. ایشان در این مدت‌ مکرر در جبهه حضور داشت و هیچ یک از این تعلقات دنیوی باعث کمرنگ شدن حضور او در جبهه نمی‌شد.  در دو نوبت زخمی شد اما پس از بهبودی نسبی دوباره عازم جبهه می شد. اودر تیپ۸۳امام صادق علیه السلام که از روحانیون تشکیل شده بود فرمانده یکی از گردانها را به عهده داشت و در آخرین روزهای جنگ مرغ جان محمد دیگر تاب ماندن را نیاورد و سرانجام دعاهای شبانه و اشک‌های مخفیانه‌اش به مرحله سبز اجابت رسید و قبل از اینکه در سرخ شهادت به سوی مشتاقان آن بسته شود، در۶/۵/۱۳۶۷ درجبهه ‌ اسلام‌آباد غرب و در عملیات مرصاد به دست ایادی استکبار در سنّ ۲۳ سالگی جام گوارای شهادت را از دستان آقایش گرفت و مستانه سر کشید و روحش در کنار همرزمان شهیدش به آرامش ابدی رسید. به شهادت رسید.
او رفت تا درس مردانگی و فتوت به تمامی جوانان داده باشد که در برابر هیچ ناجوانمردی کوتاه ننشینند. رفت و در آشیان مرغان غزل‌خوان کوی دوست مأوا گرفت. «روحش شاد و راهش پررهرو باد»
وصیتنامه
بسم الله الرحمن الرحیم
اَللُّهمَ وَفِقّنا لِما تُحِبُّ وَ تَرضی .اَللهُمّ  اِجعَل عَواقِبَ اُمورِنا خَیراً
اِلهی اِن خَدَلتَنی فَمَن ذَی اَلّذی لَیَنصُرنی وَ اِن حَرمتَنی فَمَن ذَی اَلّذی یَرزُقنی
گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود
پیش پائی به چراغ تو ببینم چه شود
یا رب اندر کنف سایه آن سرو بلند
گر من سوخته یک دم بنشینم چه شود
خدا را شکر که بر این بندة عاصی منّت نهاد تا در راه رضوان او قدم در پیش نهم .خدای را شکر بسیار باید که این همه نعمات وافر را بر این وجود نازل و غافل ارزانی داشت .خدایا تو را شکر که این جان بی قدر را از ضلالت به هدایت کشاندی .خدایا خسته ام ،دل شکسته ام ،از این حیات پست از پرده سیاه شب که بر دید گانم زده شده است ومانع رؤیت خورشید حقیقت می شود .خدایا دیگر تاب شنیدن گامهای دیو سیاه گناه و معصیت را ندارم که از حیاتم به روحم گام   می نهد .
خدایا دوست دارم همچون کبوتری آزاد، آزاد از هر قید و بند سبکبال و بی قرار در آسمان عشق به سوی نور حقیقت به پرواز در آیم .خدایا آن لحظه ای را به من ارزانی دار که روحم پاک شود و قلبم همچون آب زلال شفاف شودواز قید این دنیای فانی رهانیده شوم .
اگر به ضرب شمشیر تو کشته شوم زندگی جاوید پیدا می کنم .
به خاطر اینکه وقتی روحم پاک شود فدایت می شوم .
سلام بر شما ای پدر بزرگوار دستانتان را با لبهای تشنه شهد شهادت بوسه  می زنم و ملتمسانه از شما تقاضا دارم که از نافرمانیهایم اقماض کنی و در گذری .امیدوارم از آنکه نتوانستم فرزندی نیکو برای شما باشم این حقیر را عفو فرمایید . از پروردگار بزرگ بخواهی که از این بنده ای که پرده از گناه و معصیت روح او را فرا گرفته است و نور حقیقت بر قلب او نتابیده است ،در گذرد .
پدر عزیزم برایم قرآن تلاوت نمایید ،دعا کنید تا شاید بار معاصیم کمتر گردد و سبکبال شوم و با روئی گشاده به فوز عظیم نائل آیم .
پدر عزیزم شرمنده ام که چگونه از شما با همه زحمتهایی که سزاوار آن نبودم برای من متحمّل شده اید، تشکر کنم ،خداوند بزرگ از شما بپذیرد.
پدرم ،چیزی از این دنیا نیافته ام فقط یک حقیقت و آن اینکه این دنیا و هرآنچه بر آن منتهی می شود فانی و در فنا سزاوار نظر و تأمل نیست. باید به هرآنچه با قیمت نگریست خداحافظ شما ،امیدوارم که مرا فائز و رستگار بیابید .
مادر عزیزم سلام ،سلامی به گرمی خون شهید در سینه تان .
به گرمی تابش نور ایمان بر دلها ،به گرمی آه مادران شهید .
مادرم ،خجلم ،آکنده از شرم ،چگونه می توانم آن همه زحمتها و مشقتها که برای این حقیر برخویش هموار ساختی جبران کنم .قلبم از نگاهتان آن همه لطف و صفا باز می ایستد .مادر جان ،از شما ملتمسانه می خواهم که مرا عفو نمائید و از درگاه باریتعالی برایم طلب مغفرت کنید ،مادر برایم قرآن بخوان و نماز بگذار .
شما ای دوستان و خویشاوندان سلام ،امیدوارم در صحت و سلامت به سر برید. اگر این حقیر شما را آزار داد و یا غیبت و تهمتی بر شما روا داشته ام چشم بپوشانید و از خدای منّان از برای این بنده طلب مغفرت نمائید ،و مرا ببخشید و عفو نمائید.
والسلام علیکم و رحمه اللّه و برکاته                                               بنده حقیر خدا محمد درویش امیری
.
محمد درویش امیری
.
چند سوال و خاطره توسط خود شهید بزرگوار محمد درویش امیری
بسم اللّه الرحمن الرحیم وَ بِه نَستَعین وَ خَیرٌ ناصرِ ومعین
س : در خدمت برادر محمد درویش امیری هستم لطفاً بفرمایید که چه انگیزه که باعث شد که این تشکیل را ایجاد کنید ؟
ج : انگیزه ای که باعث شد من و برادرانم اینجا جمع شویم ایجاد تشکیل اسلامی در جامعه است .امیدوارم که این تشکل بتواند جهت انقلاب را تعیین نماید و نیروهایی را تربیت کند برای ایجاد یک تشکیل در جامعه و رهنمون شدن این جامعه به سمت حق و خدا و این مهمترین انگیزه ای است که باعث شد که ما این تشکیل را ایجاد کنیم و برای خدا به فعالیت بپردازیم .
جوانانی رشید را تحویل انقلاب بدهیم که هم اسلام را صادر کنند و هم آنرا نگهدار باشند ،اگر ما امروزبه تربیت نیروهای اسلامی نپردازیم ،خواه ناخواه دشمنان به آنها می پردازند. این انقلاب ما و این نهضت اسلامی ما در همین مرز جغرافیایی ایران محبوس نمی شود روز به روز این انقلاب در جهان اوج می گیرد و به سوی ظهور این حرکت و این تفکر و اندیشه اسلامی ،رشد انقلاب را در جهان مشاهده می کنیم .بنابراین باید تشکل ما در فردای این انقلاب گسترده تر باشد و این نیروها را برای رشد تفکر جهانی بفرستیم و فردای این انقلاب با این رشد نیرو و تربیت نیرو تضمین می شود . اگر این تشکل در جامعه حس نشود و این تشکل در جامعه به وجود نیاید فردای انقلاب را نمی شود تضمین کرد .
س : چند بار به جبهه رفتید علت اینکه باز می خواهید به جبهه بروید چیست ؟
ج : تا به حال ۳ بار به جبهه اعزام شدم و انگیزه ام برای جبهه رفتن فقط و فقط رضای خداست و این برای من یک امتحان است .امروز امتحان الهی بر ما روشن است و ما باید از این مقام امتحان بگذریم .
این امتحاناتی است که خدا برای ما قرار داده است .همان طور که خداوند فرموده است که ما شما را به امتحان می گیریم و به بزرگترین امتحانات مبتلا می کنیم و مومنین از منافقین شناخته می شوند، من خود این جنگ این جنگ را امتحان می دانم و ما به جبهه ها می رویم تا با یاری خدا و تو جهات حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف قدمی برای تحقیق اهداف اسلام برداشته باشیم .
س : لطفاً برای ما یکی از جالب ترین خاطراتتان را بیان نمایید .
ج : بهترین خاطره ای که در مدتی که در جبهه بودم در کنار برادران و سربازان امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و سربازان انقلاب و اسلام بود و حس خوبی که برادران ما نسبت به امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف داشتند. واقعاً یک شور و حالی داشتند قبل از عملیات محرم بود که به عزاداری مشغول بودند .در یکی از شبها ،شب هفتم و یا هشتم بود قرار بر این بود که دعا توسل بخوانیم من از روضه پایین آمدم در کنار ما رودخانه ای بود آن طرف رودخانه فریاد می کشیدند. ما سوال کردیم که چه خبر شده است .گفتند:ما امام زمان را دیدیم که تشریف آورده اند و به سربازان و عاشقانش سری زده است. ما به آن طرف رودخانه دویدم و دیدم که یک نفر از هوش رفته است و روی زمین افتاده است و عده ای هم به سر خود می زنند آن محیطی که آنها آنجا بودند عطر آگین شده بود . آن تجرد ابدی
:: موضوعات مرتبط : سرداران شهید روحانی, مطالب ویژه
:: برچسب ها : ,

پاسخ دهید

.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.
.:: Powered By : wordpress ::.